|
مثنوی تلخ ای زاغ، آنطرف بپر! ای بوم! دور شو روییده چند مزرعه تریاک بر سرم آتش گرفته مغز من، ای خاک بر سرم! افتاده ام به فرق درون سیاهچال من ماندم و نفس زدن روز
و ماه و سال چندین شب است ساعت دهلیز 11:00 است یک عمر میشود،
2012 است با من سرِ دویل ندارد جنون من زخمی شده است داینسور درون من سر را بغل گرفتن و تلقین... درست نیست! تنهاستم قبول! ولی این درست نیست تا کی بمیرم و به غمی
زندگی کنم خوابم نمیبرد که کمی زندگی کنم مینوشمش! ـ سیاه و سپید است ـ هر چه هست! ـ اشک و شراب و خون و اسید است ـ هر چه هست! مانند طفل گمشده،
در چار سوی شهر هی گریه میکنم... برود آبروی شهر! میگویم از تو... چارطرف چشم خیره است اینجا که گفتن از تو گناه کبیره است! میخواهم از تو کل جهان را خبر کنم ایکاش گردباد بیایید، سفر کنم ... حالا که در کنار تو ام، راستی بگو از من تمام عمر چه میخواستی بگو... تا مدتی اینجا مطلبی تازه نخواهید خواند... بدورد تا بعد...
غزلی در تنکامگی، یکی از چند غزلی
است که به تازهگی سرودهام، خواستم فقط این یکی را نشر کنم. گرگ گرسنه تا نظر انداخت در تنت بارید بوسه بر لب و رگهای گردنت بیبندوبار در یخنت غرق میشوم تکلیف من گم است در اندام روشنت انگشتهای مضطربت لای موی من، دستان ناقرار من آنسوی دامنت... افتاده از تصادف باروت و رعد و برق آتش به خرمن من و آتش به خرمنت پیراهن حسود ترا دوور میزنم حل میشوم میان تن گرگافگنت گاهی قطار میشوم و خط ریل، تو گاهی قطار مست تو، من، راه آهنت .............. امروز هم در آینه دیدم که مانده است ------------------------------------------------------------------------------------------------------ (حامد خاوری، 18 بهمن/1390) پس از دیرها یک غزل...
تنهاستم...تنهاستم...تنها؟ نه!
من تن/هاستم شهری پر از دیوانهها، مردی
پر از زنهاستم باران گرفته یا هنوز آماج سوزنهاستم خوابیده، هر جای جهان بر خطّ
آهنهاستم حالا میآیم صبر کن! درگیر
آنتنهاستم من در رسیدن تا به تو تکرار
«لطفن»هاستم حس میکنم هستی ولی...هستی... ولی تنهاستم!
سلام عزیزانم! این هم گزارشی از جشنوارهٔ «بارانه» در بلخ به نقل از «خبرگزاری بست باستان» (www.bostnews.com) : برندهگان جشنوارهٔ شعرجوان بلخ (بارانه) که از سوی «انترنیوز» برگزار شده بود، امروز اعلام شد.
غزل تازه، بعد از یک عرق ریزی روحی طولانی...
هرگز نشد که فلسفهها راحتم کنند در من نهنگهای جهان، مست خودکشی - .... میترسم از نداشـ/تنت...شوکه میشوم:
نباش در پی این که قطار عمر من است قطار عمر مرا بین چارچوب بچرخ! برای این که بمیریم و باز زنده شویم شوی درخت، شوم ...مثل دارکوب، بچرخ! … اگر چه سوختی اما تو آفتاب نه ای! زمین! زمین! به خود آی و نکن غروب...بچرخ! ... بچرخ! مولوی! از بلخ تا جنوب بچرخ! مرا به وسعت دنیای بیکران چه غرض بچرخ! مولوی! از بلخ تا جنوب بچرخ! مرا به وسعت دنیای بی کران چه غرض... نه ایست! ثانیهگرد عجول! خوب بچرخ!
این هم یک غزل تازه مناسب حال و هوای این روزهای من... یک بغض جنگرفته گلوی مرا گرفت
تا سوی پرتگاه دویدم، تبر به
دست ـ اما همین که حمله شد از چارسو
به من ناگاه برفباد رسید و تو گم
شدی …
...چه بگویم... در شعرها بخوانید 1 این روزها درون من از اژدها پُر است یعنی گلوی سوختهام از صدا پر است از گامهای تلخ و نفسهای مردهام، دهلیزهای گیج شفاخانهها پر است دیوار، سقف، پنجره، هی درد! درد! درد! ...هر چند طاقهای اتاق از دوا پر است این روزها خلاصه به این روزها شده گر چه سرِ کلافه ام از ماجرا پر است از مفلسی رها شده ام، جیبهای من ـ از خفهگی و آفت و بیم و بلا پر است هستم! اگر چه خسته و لبریزِ نیستی هستم! اگر چه زندگیام از خلا پر است 2 از خود جدا نمیکند این بخت بد مرا این راه تا کجای جهان میبرد مرا؟ دستان نفرت تو مرا از تو دور کرد یا مارهای شانهی تو نیش زد مرا؟ من ماندم و سیاهترین سرنوشت که ـ او هم شروع کرد به مشت و لگد مرا... او سرنوشت نه که تو بودی...که گریه کرد در ازدحام ثانیهها رد به رد مرا یعنی که در مقایسه، بخشید آسمان: بالین پر ترا و لحاف لحد مرا یعنی که در کنار تو خشکید چند رود ...یعنی رها نکرد غمت تا ابد مرا ... سویم زبان کشیده هزاران هزار مار... کافیست! آخ! های خدا! تا چه حد مرا...؟
1 مارا به هم که دوخته؟ مارا جدا کنید از من مرا دو نیم کنید و رها کنید نصفم برای صفحهی لپتاپ و میز کار... خود را به نصف دیگر من آشنا کنید! هستی من به وسعت یک مرگ، کوچک است ای دردهای داغ! لحاظ مرا کنید من نیستم پرندهی بیبال و بیزبان من نیستم! کجاستم او را صدا کنید! سردرگمم میان خطوط کف خودم مشت مرا به سنگ بکوبید و وا کنید ... دنبال چیز گمشده... بیدست، بیچراغ «من میروم به جنگ سیاهی» دعا کنید... «» چراغی به دست، چراغی در برابرم، من به جنگ سیاهی میروم (شاملو) 2 صدای گریهی یک مرد، بین تاریکیست ...و یا که جیغ دو گربه که گرم نزدیکیست چراغ ها همه سرخ اند و شهر سرگردان سرک پر از هیجان...بندش ترافیکیست چه تانک های قشنگی! چه چرخ بال بزرگ! صدای فیر...فضا کاملن رمانتیکیست تفنگ دار ولی قدبلند و مو خرما ....................................................... دوباره از قد و اندام کس نمی گویم میان مصرع هشتم هزار باریکیست دلم شده که سرم را به انفجار دهم میان ما دو سه تن، مرد انتحاری کیست؟
خوب... 1. دومین مجموعه شعر بنده از سوی انجمن قلم افغانستان منتشر شد... 2. کسانی که علاقهمند اند، نسخهی پی دی اف آنرا بفرستم، ایمیل شان را بنویسند. مشروط بر این که در خارج از افغانستان باشند. 3. دو غزل تازه دارم به زودی اینجا خواهم گذاشت...
یک غزل بعد یک نزع طولانی:
از خواب
لرزان می پرم، بر قسمتم شک میکنم با کارد
بر پیشانی ام نام ترا حک میکنم می بینم
آزادی دروغ است و صداقتها دروغ... دنیای خود
را حبس در چوکات عینک میکنم لطفن مرا از خود بکش! این جا دلم تنگ است تنگ از زندگی
یک خواهش بسیار کوچک میکنم ناگاه...از هر سو هزاران سایه سویم میدود هر سایه
بغضی میشود گرد گلویم میدود میبینم
از من هیچکس جز ابرها خوشحال نیست شوق سفر
تا دورها ـ با بادبادک ـ میکنم می بینم
این جا راستی تنها شعور طفلهاست خود را فقط
سرگرم بازی با عروسک میکنم چیزی
ندارم جز همین جز چند واژه... جز همین ـ که صبحها
نام ترا بر قسمتم حک می کنم
|