![]() |
![]() |
|
| خود را نگاهدار که افگار می شوی--هر جا هزار خار نگهدار یک گل است |
|
سلام همسفران!
این روز ها «این قافله عمر عجب میگذرد»...تا چشم به هم زدن ...شب ... روز...سه شنبه ...جمعه.. پنجشنبه... «هفته است پشت هفته که تکرار میشود»...و در این سفر ناگذیر شاید روزی رسد که آخر راه باشد...چه میتوان جز تن دادن به این ناگزیری و بهانه گیری... ...دو غزل تازه بسوزان... مرا زيـاد نرنجان مرا بگير بسوزان مرا بريز به كاغذ سياه و رنگ پريده به آسياب بيانداز و گرد گرد بگردان من آن نيام كه گلستان شود به خاطرم آتش مرا، ازاين كه بنالم از اين كه در خون باشم عزيز ناز و نوزاش! كم از كم از سر لطفت به برق عشق نزن دست! سه هفته بود، نبودم دلش فلكزده بود سه هفته بود كه ديوانه دور بود از او تمام وسعت دنيا جهنمي شده بود سه هفته بود سفر كرده بودم از شهرش سه هفته بود مسافر به ياد چشمانش؛ سه هفته بعد، حضورش چه اتفاق قشنگ *
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 11:0 بعد از ظهر توسط سهراب "سیرت " |
|
|
سلام عزیزان!
....چند روز پیش از سفر برگشتیم ...حوصله ی نوشتن سفرنامه نیست اگر شد بعضی خاطرات سفر را با شما عزیزان در میان خواهم گذاشت... یک غزل تر و تازه تقدیم تان! از خون من «امیل» بزن کم به گردنت میمیرم آخر از غم تو هیچ غم مخور شال سیاه زیب ندارد برای تو با چند قطره اشک به اثبات می رسد تا حل شود خیانت حوا در این هوا مثل هزار دغدغه بگذار لحظه یی ۰۰۰ عمرت دراز باد! بیا از مزار من |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 7:6 بعد از ظهر توسط سهراب "سیرت " |
|
|
سلام دوباره! ...قرار شد با یاران جانی ام ( استاد وهاب مجیر، عنایت شهیر و پرویز پیمان) فردا راهی دیار رودکی (تاجکستان) شوم...از اینرو خواستم دو غزل تازه تقدیم تان کنم...تا بیست روز دیگر.... یک ترانه نگاه فرا گرفت تبِ دوری ات وجــــــود مرا تو بی خیال دوباره دوباره زخم زدی پس از زیارت موی تو تار تار شدم چه میکشند که سگرت نمیکشند...ببین! به دیر دیر نظر کردنِ تو میــــــسوزم چرا یک به خم ابرو، به یک ترانه ـ نگاه و افغانستان من ریگهای سرخ بیابان سوخته من پیروی مذهب باروت و بوی خون من کافر بهشت مسلمان دوزخی من گاهی از قبیله ی نمرودیان دهر من کودکی گرسته در اطراف «چارباغ» من شاعری به چاره و تشویش سردچار من چار سوی شهر پراگنده مثل خاک
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 3:34 بعد از ظهر توسط سهراب "سیرت " |
|
|
سلام عزیزان!
در راه عشق جانان گر عاشقی ست صادق در یک ماه گذشته سر خاریدن بیکار نبودم. از یک سو امتحانات نهایی دانشگاه و سوی دیگر...به هر حال شعر های تازه زیاد دارم ولی یک غزل و یک رباعی که به یادم است میگذارم...تا دیدار بعد... چگونه آه؟ کجا خلوت اختیار کنم قیامت است جدایی خودت خبر داری تمام روز دجار هزار دلهره ام مگر به جز تو که دارم که زندگی کنمش ببین چه ساختی از این غرورمند ترین ۰ چه با حضور پریشان چه با نگاه غریب ببخش اینکه دلت را دوباره آزردم و با این ستم ات عذاب ها خواهی دید در جاده روان سر هزاران شانه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 12:57 بعد از ظهر توسط سهراب "سیرت " |
|
|
سلام عزیزان!
پیش از همه سپاسگزارم از دعا های دوستان خوبم... چهار شب و روز گذشته یکجا با یار خلوت هایم (عنایت شهیر) کابل بودم...لحظه ها با میزبانی صمیمانه و پر حرارت (گلنور بهمن- وحید وارسته و ژکفر حسنی) بسیار خوش گذشت. ۲*۲ حرف مرا اگر نکنی رد چه می شود؟ یا اینقدر که نگذری از حد چه می شود یک لحظه در مقابل من، شکرین نگاه! پیشانی ات که ترش نباشد چه می شود دیوانه گی اگر چه برای تو کافری است یکبار اگر دل تو بخواهد چه می شود دو ضرب دو اگر همه جا می شود چهار دیوانه ضرب شاعر مرتد چه می شود؟ سر تا به پا معادله ای، قدبلند شهر! وقتی که عقل ما ندهد قد چه می شود من با غم و ملامتی و بی تفاوتی حیران نشسته ایم که دارد چه می شود این شعر بال می کشد اما کجا بخیر! در قافیه قضیة «شاید» چه می شود
آیینه ات اگر نشدم... کی گفته ام که شاه زمین و زمان بگو یکبار بی ملاحظه سهراب جان بگو! یکبار خط بکش سر نام تمام چیز نام مرا به گوش تمام جهان بگو از دلخوری و کبر و کدورت چه فایده لطفن کرامتی بکن و ترک شان بگو یکبار امر کن که من آِیینه ات شوم آیینه ات اگر نشدم آنزمان بگو... خوشبخت میشوم که به من گوش میدهی لطفن تو نیز اندکی از این و آن بگو
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 12:31 بعد از ظهر توسط سهراب "سیرت " |
|
|
سلام عزیزان!
ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست این روز ها خیلی سردرگم و گیج ام...فقط نفس میکشم و بس...شعر های تازه دارم اما حالا حافظه ام یاری نمی کند اگر نه مینوشتم...میخواستم بروم دانشگاه ولی هوایش نبود.... فقط تصادفن انترنت آمدم و خواستم چیز هایی بنویسم ...از دوستان خواهشمند دعا کنند که از این حالت برآیم... خدا یار تان تا بعد از این... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 2:30 بعد از ظهر توسط سهراب "سیرت " |
|
|
سلام دوستان!...اين هم يك غزل تازه...
ديدم كه آمدي و كسي مهربان نبود باران اگرچه مست تر از پیش مي وزيد با اين همه جدا ز همه ميتوان گريست ديگر حساب «تشله» و... اي واي كودكي! آمد نشست...آه تو برپا شدن گرفت ديدم كه چشم هاي ترا از خودت گرفت گم بود هر چه بود و نبودت مقابلش 0 ديدم به هوش آمدي و حرف ميزني |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 7:39 بعد از ظهر توسط سهراب "سیرت " |
|
|
سلام عزیزان! غزلی بعد از خارهای حسود تقدیم تان!
تا کی دلم رفیق خزانبرگها شود من بودم آن درخت بر و برگ ریخته من بودم آن پرنده که با سنگ ها زدی اینقدر خرده بر من جانداده ات نگیر تنهاستم برابر زیبایی ات مگر یکروز میرسم به تو حتا اگر هزار- دنیا! در این معامله دستت خلاص تا... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 6:53 بعد از ظهر توسط سهراب "سیرت " |
|
|
سلام عزیزان نوروز همه تان مبارک باد! و اینک نخستین مجموعه شعری ام از سوی انجمن آزاد نویسنده گان بلخ از چاپ بر آمد.
دوستان در کابل میتوانند از انجمن قلم افغانستان و در مزارشریف از |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 8:51 بعد از ظهر توسط سهراب "سیرت " |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سهراب سیرت...
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 |
|
RSS
|